تبليغاتX
شب تنهایی
جلوي من قدم بر ندار،

شايد نتونم دنبالت بيام.

پشت سرم راه نرو،

شايد نتونم رهرو خوبي باشم.

کنارم راه بيا و دوستم باش.
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 0:58  توسط تنها و ترانه | 
اگر مي خواي صد سال زندگي کني

من مي خوام يه روز کمتر از صد سال زندگي کنم

چون من هرگز نمي تونم بدون تو زنده باشم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 1:58  توسط تنها و ترانه | 
اوج مقام عاشقی به جرأت بوسیدنه ؛ به مدت حسادته
همیشه تا اونکه می خوای ، یه دریا درد و فاصلست
ولی مهم نرفتن و موندن سر رفاقته
تصورش خوب مشکله ، که ما کنار هم باشیم
نمی رسیم به همدیگه ، تلخه ولی حقیقته
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 20:52  توسط تنها و ترانه | 
 
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

دیدی که من با این دل
بی آرزو عاشق شدم
با آن همه آزادگی
بر زلف او عاشق شدم
عاشق شدم
ای وای اگر صیاد من
غافل شود از یاد من
قدرم نداند
فریاد اگر از کوی خود
وز رشته ی گیسوی خود
بازم رهاند
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم

در پیش بی دردان چرا
فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل
با یار صاحبدل کنم
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد

از گل شنیدم بوی او
مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او
در کوی جان منزل کند
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که در گرداب غم
از فتنه ی گردون رهی
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
افتادم و سرگشته چون
امواج دریا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 10:51  توسط تنها و ترانه | 
اگر تمام دوستام بخوان از يه پل رد بشن،

من با اونا عبور نخواهم کرد،

بلکه اون طرف پل خواهم بود براي کمک به اونا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 16:51  توسط تنها و ترانه | 
دردم از یار است و درمان نیز هم
دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن
یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل
بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
و آصف ملک سلیمان نیز هم
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 16:51  توسط تنها و ترانه | 
خيال کردم تو هم درد آشنايي.....
به دل گفتم تو هم هم رنگه مايي.....
خيال کردم تو هم در باديه عشق.....
اسيره حسرت و رنج و بلايي.....
ندونستم که بي مهرو وفايي.....
نفهميدم گرفتار هوايي.....
ندونستم ته ديداره شيرين .....
نهفته چهريه تلخ جدايي.....
تو که گفتي دلت عاشقترينه.....
دلت عاشق ترين قلب زمينه.....
هميشه مهربونه با دل من.....
براي قلب تنهام همنشينه.....
چرا پس دل بديده بي وفايي؟.....
شده قربانيت بي خون بهايي!.....
نفهميدي اميد ناميدي.....
رها کردي دلم رفتي کجايي....
 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 23:50  توسط تنها و ترانه | 
 گفتم نرو پر پر ميشم........
گفتي ميخوام رها باشم........
گفتم آخه عاشق شدم........
گفتي ميخوام تنها باشم........
گفتم دلم گفتي بسوز........
گفتم يه عمري باز هنوز........
گفتم پس عمرم چي ميشه........
گفتي حدر شد شب و روز........
گفتم آخه داغون ميشم........
گفتي به من خوش ميگزره........
گفتم بيا چشمام به تو........
گفتي آخه کي ميخره........
گفتم منو جسم ميديدي........
گفتي آره بي قيمتي........
گفتم يه روز کسي بودم........
با من نکن بي حرمتي........
گفتم صدام ميميره باز........
گفتي به درد بسوز بساز........
گفتم حالا که پير شدم........
گفتي که از تو سير شدم........
گفتم تمنّا ميکنم ........
گفتي ميخوام خوردت کنم........
گفتم بيا بشکن تنو........
گفتي فرمواش کن منو...
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 7:49  توسط تنها و ترانه | 
نخواست او به من خسته بی گمان برسد
شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد
چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر
به راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی برود از دلت جدا باشد
به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد
رها کنی بروند تا دو پرنده شوند
خبر به دورترین نقطه جهان برسد
گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری
که هق هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که نه ...!! نفرین نمی کنم که مباد
به او که عاشق او بودم زیان برسد
خدا کند که فقط این عشق از سرم برود
خدا کند که فقط آن زمان برسد..!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1384ساعت 23:59  توسط تنها و ترانه | 
از انکار تو می‌آیم‌ ! تمام‌ِ باورِ دیروز !
سرابی‌ بودی‌ از آغاز ، نه‌ یک‌ فانوس‌ِ یلداسوز
!
از انکار تو می‌آیم‌ ! رفیق‌ِ نارفیقی‌ها
!
شکستن‌های‌ بی‌وقفه‌ : تمام‌ِ سهم‌ من‌ از ما
!
مرا این‌گونه‌ در برزخ‌ ، رها کردی‌ به‌ آسانی‌
!
نه‌ همدستی‌ ، نه‌ همپایی‌ ، من‌ُ این‌ بغض‌ پنهانی‌ !
من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !
سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود
!
و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز
!
چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز !
فقط‌ از عشق‌ بود ! از عشق‌ ! اگر زانو زدم‌ بر خاک‌ !
مرا در سایه‌ها بُردی‌ ، تو اِی‌ خورشیدک‌ِ ناپاک‌
!
سرت‌ در حلقه‌یی‌ از نور ، دلت‌ در چنگ‌ اهریمن‌
!
بمان‌ در اوج‌ِ این‌ درّه‌ ، در این‌ معبد بمان‌ بی‌من‌
!
تو را هرگز کسی‌ جز من‌ ، دخیلی‌ بر نمی‌بندد
!
به‌ این‌ عاشق‌ترین‌ عاشق‌ ، کسی‌ جُز تو نمی‌خندد !
من‌ از آیینه‌ ترسیدم‌ ، که‌ در آیینه‌ دیوی‌ بود !
سکوت‌ من‌ در انکاره‌ ، تماشایم‌ غریوی‌ بود
!
و تندیس‌ِ تو ویران‌ شد ! به‌ دست‌ عاشقی‌ بُت‌ساز
!
چه‌ ساده‌ باورت‌ کردم‌ ! دروغین‌ بودی‌ از آغاز
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 19:44  توسط تنها و ترانه |